فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
497
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
عند العَامّة : و در زبان متداول وى را سخت خشمگين كرد ، - سُمُوماً تِ الريحُ : باد سوزان شد . سُمَّ - [ سمّ ] اليومُ : گرماى روز سخت شد يا در آن بادها گرم وزيدن گرفت ، - النباتُ : گياهان را باد گرم سوزانيد . السُّمّ - ج سِمَام و سُمُوم [ سمّ ] : بر هر زهرى اطلاق مىشود ، سوراخ ريز مانند سوراخ سوزن ، - ج مَسَامّ ( ن ) : منفذ يا سوراخهاى ريز در برگهاى درختان يا ساقه ى درخت . اين سوراخها را بوسيله ى ذره بين ميتوان ديد كه گياهان با آنها تنفس و عرق مىكنند . السَّمّ - ج سِمَام و سُمُوم [ سمّ ] : مترادف ( السمّ ) است به معناى زهر ، سوراخ ريز مانند سوراخ سوزن ، آنچه كه از دريا خارج مىشود مانند صدف ؛ « سَمُّ ساعَةٍ » : زهر كشنده ى فورى ؛ « سَمُّ السمَك » ( ن ) : گياهى است از تيره ى قمريها كه در غلاف ميوه ى آن ماده اى تلخ وجود دارد كه قىآور است و در ميان آن ماده ى زهرى است كه در كشتن ماهى به كار ميرود و به آن مرگ ماهى گويند ؛ « سَمُّ الحِمارِ » ( ن ) : گياه خرزهره ؛ « سَمُّ ابْرَصَ » ج أَبارِص و سَوَامُ ابْرَصَ ( ح ) : حشره ايست معروف به ( ابو بُرَيْص ) : چلپاسه . السِّمّ - ج سِمَام و سُمُوم : بر هر ماده سمى و زهر اطلاق مىشود ، سوراخ مانند سوراخ سوزن . سَمَا - - سُمُوّاً [ سمو ] : بلند و مرتفع شد ؛ « نَفْسُه تَسمُوا لى مَعَالي الأُمور » : دل او تمايل به رسيدن به مقامات عاليه را دارد ، - به : او را بالا برد ، - البصرُ : چشم به چيزى نگريست ؛ « سموتُ اليه بِبَصَرِي » : به او با ديده ى خود نگريستم ، - القومُ : آن قوم براى شكار شتافتند ، - سَمْواً الرجُلَ زَيْداً و بِزَيْدٍ : او را ( زَيْد ) ناميد . سَمَّى - تَسْمِيَةً الشارعُ في العمل : مرد مذهبى بهنگام كار نام خدا را بر زبان آورد ، - الرجُلُ زَيْداً او بِزَيْدٍ : وي را ( زَيْد ) ناميد ، - لَهُم الرَّجُلَ : نام آن مرد را بر زبان آورد . السَّمَاء - ج سَمَاوَات و سَمَوَات ( بحذف الأَلف خطَّاً لا لفظاً ) و سُمّي و سِمًى و أَسْمِيَة : آسمان ، فضاى فراخ بر دور زمين ، جاى ارواح نيكان ، آنچه كه بالاى سر انسان باشد ، سقف هر چيزى ، رواق خانه ، پشت اسب ، ابر ، باران ، گياه ؛ « سَمَاءُ السَّمَاواتِ » ( فك ) : نام فلك اعظم است ؛ « سَمَاءُ الرُّؤْية » ( فك ) : نام ( فلك البُرُوج ) است . السَّمَاجَة - به معناى ( القُبح ) است ، سماجت و زشتى . السَّمَاح - اجازه ؛ « بَيْعُ السمَاحِ » : معامله و فروش ارزان . السَّمَاد - ( ز ) : كود كه با آن زمين را براى كشت آماده كنند . السَّمَار - ( ن ) : گياهى است علفي از تيره ى ( اسَلِيها ) . اين گياه داراى ساقههاى بلند است و در زمينهاى باتلاق و مرطوب مىرويد . از برگهاى اين گياه سبد و حصير و طَبَق و مانند آنها سازند . السِّمَاط - ج سُمُط : چيزى كه به صف و رسته باشد ، سفره ى غذا ؛ « سِمَاطُ الْقَوم » : صف يا رديف آن گروه ؛ « سِمَاطُ الطَّرِيق » : دو طرف راه . سَمَاعِ - اسم فعل است به معناى ( بشنو ) . السَّمَاع - مص ، يادواره ، بلندآوازگى ، آواز ، اين واژه بر ضد ( القياس ) است به معناى آنچه كه از عرب شنيده مىشود و به كار مىبرند ولى بر آن مقايسه نمىشود . السَّمَّاع - بسيار شنوا ، جاسوس ، فرمانبردار . السَّمَّاعَة - گوشى كه نيروى شنوائى را زياد مىكند ، گوشى تلفن ، ابزارى كه براى شنيدن بر گوش قرار دهند ؛ « سَمّاعَةُ الطَّبيب » : گوشى پزشك ؛ « أذُنٌ سَمَّاعَةٌ » : گوش شنوا . السَّمَاعِيّ - آنچه كه مستند به عرف و عادت بوده و از آن تقليد كنند . السُّمَاق - خالص ، بىآميغ . السُّمَّاق - ( ن ) : درخت سُماق كه از بذرهاى آن در غذا و خوراك و از برگهاى آن براى دباغى استفاده كنند . السَّمَاك - ج سُمُك : آنچه كه با آن چيزى را بلند كنند ، - من الزَّوْرِ : استخوانهاى زير ترقوه . السِّمَاكَانِ - ( فك ) : نام دو ستاره ى روشن است كه يكى را ( السِّمَاكُ الرَّامِح ) نامند كه در برابر آن ستاره ى كوچكى است و ديگرى را ( السِّمَاكُ الأَعْزل ) گويند كه در برابر آن ستاره اى نيست . السَّمَّاك - ماهي فروش . السَّمَال - كرم كه در باتلاقها و گودالهاى آب باشد . السَّمَّال - آنكه چشمها را بركند يا درآورد . السَّمَام - [ سمّ ] : هر چيز سبك و لطيف و سريع ، - ( ح ) : گونه اى پرنده است كه در حجم از مرغ سنگخواره كوچكتر است . السِّمَام - من الإنسان : دهان و دو سوراخ بينى و دو گوش انسان . السَّمَامَة - [ سمّ ] : چهره و اندام مرد ، آثار خانههاى ويران ، پرچم ، حلقه ى زيباى موي گردن اسب ، - ( ح ) : واحد ( السَّمَام ) است ، - ( ح ) : گونه اى پرنده است همانند پرستو و چلچله كه نتوان به تخم آن دسترسى پيدا كرد . السَّمَّان - روغنفروش ، آنكه روغن و جز آن را مانند قهوه و شكر مىفروشد . السُّمَانَى - ج سُمَانَيَات ( ح ) : گونه اى پرنده است از تيره ى مرغها ، اين نام بر مفرد و جمع آن اطلاق مىشود . اين پرنده را در سوريه ( الفِرِيّ ) نامند و نيز بر آن ( السَّلْوى ) اطلاق مىشود كه همان مرغ بلدرچين است . السُّمَانَاة - ( ح ) : واحد ( السمَانَى ) است . السَّمَاوَة - [ سمو ] : رواق خانه ؛ « سَمَاوَةُ كلِّ شيءٍ » : چهره و قيافه ى هر چيزى . السَّمَاويّ - [ سمو ] : نسبت به ( السَّمَاء ) است ، آنچه كه به رنگ آسماني باشد . سَمَتَ - - سَمْتاً : به راه خود رفت ، با بهترين رويه كارى را انجام داد ، از روى گمان به